تبليغاتX
وبلاگهای شهرستان داراب

وبلاگهای شهرستان داراب

یادگاری که در این گنبد دوار میماند...

                                                              

                            

                                      بنويسيد بعد مرگم روي سنگ         با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

                                                          او که خوابيده است در اين گور سرد 
                                                           بودنش را هيچکس باور نداشت ...

          جایی  برای  قلبم  خودم   تنهایام   و سکوتم 

                                                    

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 22:5 توسط وحید | |

سلام دوستای بی وفای من چرا کسی سراغم نمیگیره دارم دق میکنم این روزها دلتنگم ...و دلتنگی ام بیش از همیشه است .چشم هایم غرور خود را از یاد برده اند و دیگر خسته تر از آنم که باقی این روزهای پیش رو را در اسارت حرفهای ناگفته و احساسات به زنجیر کشیده بگذرانم .انگار توانی برایم نمانده است ... .انسانی را به حال احتضار دیده ای ؟ دیده ای چگونه در آن دم آخر به بودن خویش با تمام وجود چنگ می افکند ، اما او را رهایی حاصل نمی شود ؟!! مرا نیز چنین حال و هوایی است .ای خدا دیگه نمیخوام دیگه نمیتونم دیگه این زندگی نمیخوام نمیخوام نمیخوام...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 1:19 توسط وحید | |

سلام نیمه شب است... ساعت چند است؟ نمی دانم... فقط همین را می دانم که هیچ صدایی نیست جز غر غر کولر که آرام آرام از پشت پنجره به کار خود ادامه می دهد... صدای بادی که خودش را به فرشها می کوبد و صدای وز وزی که توی گوشم می پیچد و به گمانم باید صدای سکوت باشد...

امروز چندم است؟ امروز چند شنبه است؟ نمی دانم... اصلا چه فرقی می کند که چند شنبه باشد؟ دلت که گرفته باشد همه‌ی روزها می توانند یک عدد داشته باشند و مال یک فصل باشند ... توی دنیایی که همه چیز آن نسبی است تقویم ها بیکارند...

کجای این روزها ایستاده ام ؟ نمی دانم ... اما روز نیست ...همه اش شب است. نیمه شب هایی سرد و ساکت. سرد است ... خیلی سرد... درد که بزرگ باشد فقط سکوت آن را می فهمد. توی خودم مچاله می شوم... گوشه ای کز می کنم ... دلم می خواهد خودم باشم و خاطرات و تنهایی.

کاش یک نفر بنشیند کنار دلم... فقط بنشینند و با او یک دل سیر گریه کنم...دلداری نمی خواهم... یک نفر که بگوید: هی رفیق تا آخرین هق هق گریه هایت روی من حساب کن...

ساعت چند است؟ چقدر مانده تا پایان تابستان؟ من چقدر خسته ام...

*سفر بخیر وحید...

نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:40 توسط وحید | |

بهار هم گذشت...

احساس پیر شدن... گذر از جوانی‌ای که نمی‌دانم چطور آرام و بی صدا از کنارم داره میگذزه و خاطرات شکسته و بسته‌ای از کودکی که مدام جلو چشمانم مثل یک فیلم کوتاه غمگین می‌گذره... فیلمی که هرگز نمی‌شود به بازیگرش تندیس بلورین بهترین بازی را داد... من بد بازی کردم رفیق... همه‌ی عمر را بد بازی کردم... همه‌ی دلم زخمی است... همه‌ی همه ی دلم! زخم‌هایی که حتی نمی‌شود به آن‌ها افتخار کرد... زخم‌هایی که باید مدام به آن‌ها رسید وگرنه عفونت رنج اش از پا درم می آوردم...

من خوب بازی نکردم رفیق... خوب نجنگیدم رفیق... خوب زندگی نکردم...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:33 توسط وحید | |

دلم گرفته است ... شبیه روزهای اخر سال که بغض سنگین تمام روزهای تلخ را حمل می کند و باد شاخه های خشک درختانرا در هم میریزد... دلم گرفته است شبیه پنجره ی همسایه که هیچ کس آن را نمی گشاید... دلم گرفته است شبیه ادمی که حتی با سایه اش هم رفیق نیست... از سایه می هراسم از دوست می هراسم از دشمن می هراسم... زل می زنم به آینه خاک گرفته اتاق... از تصویر پیر شدن می هراسم... موهای سفیدم را در لابه لایسیاهی ها پنهان می کنم و چین و چروک چشم هایم را با دستهایم می پوشانم...

دلم گرفته است... کتابی بر می دارم تا مگر میان تخیل ذهن نویسنده ای لحظه ای گم شوم و در خط به خط قصه ها شاید غصه های هزار رنگ زندگی را فراموش کنم اما نه... انگار به محض ورود من تمام شخصیت های داستان ها دست از تکاپو بر میدارند...همه می ایستند و نگران به من نگاه می کنند سکوت مطلق ... تنهایی مطلق... و شخصیتی که هیچ نویسنده ی آنقدر عاشقش نیست تا قصه ی زندگی اش را بنویسد یا نه ! یک خط برای او بنویسد... دلم می خواهد توی یکی از کوچه های هزار توی قصه های "هدایت" گوشه ای بنشینم و سرم را روی پایم بگذارم و آرام بمیرم...

دلم گرفته است... مثل شعرهای شاعری که خواننده ندارد ... شبیه فال های دستفروشی که جز باران خریداری ندارد...

کتاب ها را می بندم... تیشرت هدیه ام را بیرون میارم روی آینه می اندازم... می نشینم کنار تختم و به این اعتماد دنیا مینگرم و خندام میگیره... چشم هایم را می بندم ... و در خواب دختری که به لبخندش او را می شناسم میبینم ... و سرم را روی شانهایش می گذارم... غربتم را می گریم ...اوصورت گریان خود را پاک میکند...من تنهایی ام را ...

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:33 توسط وحید | |

           وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم 
                  این همه چرخیدیو  چرخوندی آخرش چی شد
             اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد
               نمی خوام چوبه حراجی رو به قلبم بزنم 

نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم
                    نمی خوام در به دره پیچ و خمه ای این جاده شم

               { وایسا دنیا من میخام پیاده شم}

                                                                                                                       {رضا صادقی}

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 17:48 توسط وحید | |

دوستان عید اومد ولی من ...خسته ام . بیشتر از همیشه ،بودن برایم مسخره شده است . از این روزمرْگی های پیاپی دارد عقم میگیرد ، از این روزهای یکسره تیره که هیچ چیز تازه ای برای عرضه ندارد، از اینهمه درگیری های بی جهت که برای خودم ساخته ام و از همه دغدغه ها و خوشی ها و غم هایش حالم به هم می خورد . در26 سالگی حس پیرمرد ۸۰ ساله ای را دارم که در پارکی دلگیر و پاییزی نشسته و زل زده است به نوک عصایش تا مرگ کی بیاید و با خودش به نیستی ببرد .
با تمام اطمینانی که به پایان و عدم دارم و می دانم که هیچ چیزی بعد از مرگ منتظرم نیست دلم لک زده برای بی غمی و خوشی بیهوشی .بیهوشی با خواب فرق دارد .خواب هم قسمتی از زندگی است ، طی شدنش را با رویا حس می کنی اما بیهوشی خود بیخودی است هیچ می شوی ،خلاص می شوی و همین پارسال زمستان که برای بار اول بیهوشی را تجربه کردم راستش خیلی خوشم آمد . یک خواب بدون رویای راحت مثل حرف آخر سقراط قبل مردن که شاید مرگ یک خواب بی رویای ابدی است و برای من بشر تنها که بی کس در کاینات رها شدم و درگیر اینچنین زندگی جبری احمقانه ای شدم چه چیزی بهتر از این می تواند باشد .
اینروزها دلم هیچ چیز نمی خواهد نه آغوشی گرم می خواهم که آرامم کند نه دستانی که نوازشم کند و نه قلبی که برایم بتپد ،نه هیچ چیز نمی خواهم . هجمه زشتی آدمها که به سویم آمد و از کسانی که قرار بود عزیز ترین ها باشند و بزرگترین بدی ها را در حقم کردند چیزی در دلم برای همیشه مرد. همان که مردم به آن می گویند امید .امید که میمیرد دلیلی برای ماندن نمی ماند .خاموش می شوی و کز می کنی در خودت مثل کودکی بی مادر در گوشه گهواره ای سرد و بد است که گهواره زندگی سالهاست تاب نمی خورد و من را میان این بیداری درد آور رها کرده است .
هر چقدر که این سن لعنتی بالاتر رفت احساساتم بیشتر و بیشتر رنگ باختند و جایشان را یاس و بیخیالی آزار دهنده ای گرفت . به جایی رسیده ام که هیچ چیز برایم مهم نیست و بزرگترین و بدترین اتفاقات نمی توانند از این پوچی دل آزار رهایم کنند . سعی می کنم به شادی، خوشی،کار،عکاسی و حتی عاشقی .اما هیچ کدام چاره کارم نمی شوند و روز به روز بیشتر در این لاک خودتنیده خستگی فرو می روم . نمی دانم از شانس خوب یا بد است که نفس کشیدن اختیاری نیست که اگر بود حوصله آن را هم نداشتم .
کاش هنوز در آغوش مادر جا میشدم ، دلم می خواهد بروم آنجا و تا ابد بمیرم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:13 توسط وحید | |

قشنگترین لحظه ی یک زندگی رو نمیشه گفت .. همیشه هر لحظه نسبت به لحظه دیگه برتری داره .. ولی توی همه زندگی ها یه لحظه ای هست که آدم دوست داره همیشه تکرار بشه ..
برای من لحظه ی خوشی وجود نداره ... یا اگر هم هست لحظه ایه...من که از همون اول خلقت بشر پام نوشتن که تنهای تنها تا ابد ... تا به خودمون اومدیم فهمیدیم ای دل غافل ........ دنیای عجیبیه .. خیلی هم عجیب ... با همه کس و همه چیز در افتادم ولی این سری دارم  ضربه فنی میشم ...

طوری دارم ضربه فنی میشم که دوستام میگن ما همون وحید اول سال رو دوست داریم نه این پسره ی افسرده رو ....................... خدا رو شکر .......... ای دل غافل ...تف به این روزگار. در ضمن دوستی به نام سایه که من نمیشناسمش بهم میگه این اراجیف ننویس  . دوست گلم این حرفها  من نمینویسم دل سالمردم هست که مینویسه .دوست دارم سایه جون ناشناس

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 16:34 توسط وحید | |

پرم از حرفای نگفته از بغضای نشکسته دلتنگم تنهام نمیدونم چی میخوام فقط به سمت جلو حرکت میکنم دلم میخواد پرواز کنم ازاد و رها سمت خدا میون ابرایه سفید جایی که غم نباشه. ای خدا این بندتو نجات بده . دلم به اندازه خدا تنگ است
کاش خدا از آسمان هفتم می آمد تا من روی پاهای مهربانش جان بدهم
گاه واژه ها میان دلتنگی یاری ات نمی دهند و تو می مانی و غصه ای که میان دفتر هم جای نمی گیرد

دلم برای شیطنت‌های کودکی

و ایستادن‌های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلم‌هایی که عاشقانه

آزردنم

وعشق‌هایی که بی‌بهانه آزردم‌شان

و از همه بیشتر

دلم برای خودم هم تنگ شده است.

 من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی!

خاطرات‌مان، چه بلاتکلیف‌اند!!!

 دیر زمانی است که سکوت کرده‌ای!

عاشق توفان پس از این آرامشم.

چیزی بنویس!

حرفی بزن!

این بار نپرس،

 تو بگو «چه خبر؟!»

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 18:57 توسط وحید | |

بهار می رسد اما زگل نشانش نیست

نسیم،رقص گل آویز گل فشانش نیست

دلم به گزیه ی خونین ابر می سوزد

که باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نیست

خسته ام خسته از این دنیای بیهوده خسته ام از این همه راه نپیموده خسته ام از روزهای رفته و مانده از عذاب زخم های فرسوده...

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 11:40 توسط وحید | |

روزهای کودکی ام بی سایه پدر گذشت هرچند مادرم بهتر از هر پدری حمایتم کرد اما

خوب میدانم بی پدری چه طعم تلخی دارد روزهای مدرسه خیلی سخت بود خیلی زیاد

دلم برای اینهمه تنهایی میسوزد

خدا بس نیست؟!!!

میشه دنیا رو خراب کنی و زندگی رو تموم کنی

خدا دنیات بدجوری حال به هم زن و خسته کننده شده

آدمـــات خــیلی کثــیف و دو رو و دروغــگو و پسـت و رذلـــند

خــــدا حواست کجاس؟ اینجایی؟؟با مــایی؟ خدا از پوچی رد شدم هــا

حواست هس؟

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 21:48 توسط وحید | |

سلام دوستان خیلی وقت بود که ننوشته بودم دلم واسه خودم تنگ شده باور کنید ...

در تمام روزهای زندگی ام . همیشه غم های کوچک و بزرگی بود که هر کدومشون ،مرا چند سال پیر کرد

دلهره و نگرانی های جان فرسایی که تمام ِ دلخوشی های روزگارم را ربودند

دل واپسی های تلخی که یاد آوری ِ هر کدومشون درد ِ عمیقی به روحم می کشونه و هرگز از یاد رفتنی نیست

چه بسیار لحظه هایی که از وحشت و ترس به خود لرزیدم. فراوان شبها و روزهایی که پناه ؛ تکیه گاه و مامن میخواستم و هیچ کجا نبود

و من چه ساده ساده تمام ِ کودکی ام را به آشوب های گزنده ی شبانه ، مفت مفت باختم.

کودکی هایم را سر کردم در سفره های شام ِ پر خاطره

تمام روزهای پاک ِ کودکی ام در بغض ِ غریبی گذشت ،در وحشت.

آن روزهای خوب ِ کودکی ؛ دلم میخواست زودتر بزرگ شوم

به خیال ِ اینکه آدم بزرگ ها ؛ از پس دردهایشان بر می آیند

چه می دانستم دردهایم ریشه دار و بزرگ میشوند

هیچ وقت . هیچ کجا . هیچ چیزم معمولی نبود

و من تمام ِ زندگیم را همین گونه باختم
.

کسی نبود

هیچ کجا

هیچ وقت که

با نامعمولی هایم

کنار بیاید

.
هیچ شانه ای سرم را نخواست

نه که فکر کنی روزگار عاشقی نداشتم

که برعکس

آنقدر ستودنی .. آن سان پرستیدنی .. و به قدری عاشقانه

که گاه خودم هم باور نمیکنم
..

عشق هایم …..
همه؛ دور افتادند

یکی زیر ِ خاک

آن یکی دور ِ دور
….

.
با چشمهای ِ خودم کسی که تمام دنیایم بود زیر خاک خوابید.

….
و بی عشق ؛ چقدر خودم را بی تکیه گاه یافته ام

.
غریبی میکنم با کسانی که میخواهند خیلی آدم باشند

چیزی درونم .. کسی را جوری فریاد میزند که

نمیشود باشد

که نباید باشد
..

آرزوهای من

زندگی برای یک شب

با تویی بود که

خودم نگذاشتم بمانی

..
.
حالا در ِ خانه ام باز و

من تنها و

هوا سرد و

دلم تنگ ِ تنگ

.
دلم …. تنگ ِ تنگ .

دلم برای یک خواب ِ آسوده

دلم برای یک شب ِ بی غصه

تنگ شده . . . .

کاش هرکسی که کسی را دارد

دلش همیشه گرم و روشن بماند.

از اینجا  از همه کسانی که به ای وبلاگ سر میزنند

و نوشتهای مفت و بی ارزش من را می خوانند کمال تشکر دارم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 19:23 توسط وحید | |

ساز شکسته ی زندگی مرا


کدام عاشق دلمرده


نواخته است


که اینچنین تلخ و بدآهنگ است؟


نفرین کدام شاعر


قسمت من است


که گرفتار


ابنهمه شاعرانه ی بی جواب شده ام؟؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 22:26 توسط وحید | |

خواستم تا بارديگر چيزي بنويسم
اما نه قلم نوشت و نه كاغذنوشته هایم را روی خود حک کرد
چرا كه هر دو مي دانستند كه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند
قلم در دستانم شكست و چشمانم بارش اشكهايش كه پر از درد درون بود
ارمغان تازه اي به گونه هايم بخشيد
دردی که قلم از نوشتنش سر باز می زند و کاغذ از حک کردنش.
پس چگونه این دل یارای آن دارد که آنرا را در درون خود نگهدارد
شاید بتواند ولی تا کی ...........
عاقبت روزی متلاشی خواهد شد .......متلاشـــــــــی........

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 22:55 توسط وحید | |

رنگ بهار ، رنگ . بوی هر خاطره ای رو که تو ذهنته ، کمرنگ می کنه . بلبلا رو شاخه های تازه جوونه زده ، سبز و زرد و ارغوانی ، می خونن .هیشکی نمی دونه صدای بلبل چه رنگیه ؟ واسه همینه که هر جا که می خوونه صداش به دل می شینه . صداش از هر قید و بندی ، رهاست. صداش مثه یه ندای گمشده تو دلته ، که همیشه تو رو فریاد می زنه . یه حسی که می دونه کدوم راه رو باید بری ، تا بهش برسی . اما انگار هنوز برگای سال پیش از رو شاخه های ذهنت ، نریخته ! هنوز فرصت واسه جوونه زدن هست ! اگه خوب دقت کنی می بینی که بهار ادامه خوته ! تا خالا فکر کردی چرا نیلوفر رو آب می شکفه . تا حالا به این گل قشنگ ، که انگار یه راز تو دلشه خوب نیگا کردی ؟! تا حالا زیر نور مهتاب به سایه روشن گلبرگای نیلوفر ، که رو آب می رقصن زل زدی ؟ می دونی ماه خاطرشو خیلی می خواد ! می دونی چرا ریشه های نیلوفر ، به جای اینکه تو خاک باشه ، رو آبه ! نه بند ِ زمینه ، نه قفل ِ آسمون . تنها و رهاست . زیبا و کامله ! نیلوفر همیشه تو برکه های اروم و ساکت می شکفه ! نه تو رودخونه های پر جنب و جوش . هر جا نیلوفر هست ، سکوتم هست . صدای آب ، خاموشه ! واسه دیدن ، واسه یاد گرفتن ، واسه رها شدن ، واسه همیشه تازه شدن ، باهاس بتوونی ، های و هوی درونت رو خاموش کنی . باهاس بتونی کبوترای فکر و خیال دلت رو ، پر بدی. تا سکوت نباشه ، نمی شه بی واسطه دید . اگه تو وجودت مثه بازار مسگرا غوغاست ، هر کی ساز خودشو می زنه ، بی تابی و عجله داری ، همیشه هولی . باهاس بتوونی یه فرصتی به خودت بدی ، تا وقتش برسه . وقتی دلت یاد گرفت چه جوری ، آروم بگیره . چه جوری ساکت بشه ، رو صفحه زلال و صافش می توونی شکفتن گل نیلوفر رو ببینی . وقتی دیدیش یه حسی مثه عشق تو وجودت جون می گیره ، پوسته سخت و سفت انتظار رو می شکنه ، از توش یه جوونه بیرون می آد . یه جوونه که رو صفحه دلت می شکفه. بعد از اون لحظه مثه نیلوفر آب از سرت گذشته !!! واسه همیشه عاشقی !!بهار همون نیلوفر خاکه ، که پس از یه زمستون ، انتظار گل می کنه . بهار حاصل سکوته زمینه ، تو سرمای سخت و سرد زمستون بهار دیدن خون گرم خاکه . بهار رقص خاموش و بی صدای زمینه ، واسه تا ابد شاد زیستن . راستی چرا سکوت اینقدر سخته ؟ چرا اگه حرف نزنیم انگار ، یکی بیخ حلقمون رو فشار می ده ؟ چرا پیش از شنیدن ، همیشه آماده جوابیم ؟ چرا واسه حرف زدن همیشه بی تابیم ... شاید واسه اینه که می خوایم از سکوت درونمون فرار کنیم ، سکوت درون به هر کسی راستشو می گه . هر عیب و ضعفی که داشته باشه ، رو می کنه. سکوت درون بهت می گه ، تو چرا خودت رو پشت حرفات ، شعرات ، کتابات پنهون می کنی ! راز بی قراریت رو فاش می کنه . وقتی توونستی با سکوت بارها و بارها جلوی آتیش خشم و غضب و نفرت رو بگیری اون وقت یه احساس لطیفی ، روحت رو نوازش می کنه. احساس احترام به خودت ، احترام به خواست و روش دیگران، به خودت می گی : " راستی ، چه قضاوت های نادرستی که می شد با سکوت، گفته نشه . چه دل ها که می شد با سکوت به هم نزدیک تر بشن . پس می شه از راه سکوت به حقیقت رسید . به این حقیقت که سکوت نا توانی نیست ، قدرته ! توان یه نوع عمل کردنه ، استعداد یاد گرفتنه . سکوت قادره خیلی کارا ازش سر بزنه . هر کسی نمی تونه به جا و به وقت و با خواست و اراده سکوت کنه ... باز هم گم شدم تو کوچه باغها ، حالا حتی راه خونه رو هم به یاد ندارم . ای کاش تو این بهار که مثل هیچ بهاری نیست تو هم عاشق بشی . تو هم تو خودت گم بشی . نترس از پیدا کردن خودت . رفتن و گاه و بی راهه رفتن ، بهتر از نرفتن و به گل نشستنه. برو به درختا سر بزن . زمین هیشه یه حرف تازه واسه گفتن داره . یه فصل سکوت کرد . یه فصل خاموش و سرد ، فقط نگاه کرد . یادت باشه به نیلوفر نگاه کنی ! به قول نیلوفر بذار آب از سر ما بگذره . بذار عشق یه روزی از ما تر بشه ! بذار تو هم عاشق بشی !!!!
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:4 توسط وحید | |

باز من و تو تنگ غروب و آسمانی پر از هوای دلتنگی

باز هم من و تو و یاد ایام و روزهای شیرینی که گذشنتد

باز هم من و تو و حسرت ایامی که گذشتند

باز هم من و تو و حسرت نگاههایی که در پیله ی شرم از هم دریغ کردیم

باز هم من و تو و حرفهایی که در صندوقچه ی دلمان نگاه داشتیم برای روز های مبادا!

روزهای مبادایی که انگار هیچ وقت نمی خواهنداز راه برسند

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 23:45 توسط وحید | |

دلم گرفته از خدا...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر که درکلبه ی تنهاییم آمد ، خود گم شد و نتوانست برتنهاییم یاوری باشد. هر که آمد بر دلم تاخت و خاکی بلند کرد و با چوب سواری اش لکه زخمی بر دلم گذاشت و رفت من خدارا داشتم...

آره !
این روزا دلم بدجوری گرفته ... چشمام منتظر یک بهونه است ...

که هی بخواد بباره........

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:7 توسط وحید | |

هر دوره ای از زندگی میتونه یه نام انحصاری داشته باشه....مثل دوره ی سفر....دوره ی پس انداز....دوره ی انتظار و......تمامشون رو که کنار هم بچینی و یه ویرایش ضمنی هم روی افراط و تفریطهای بیانی و نوشتاریت داشته باشی میشه کتاب زندگیت!

این روزهایی که بیخیال گرما و سرعت و همه موارد دیگه دارن تند وتند میگذرند دوره ی دلواپسیهای منه....

دلواپسی برای همه آنچه تا کنون برای زندگی کرد ه ایم...

بعضی روزها بذرهای ترس و نگرانی که نمیدونم توی کدوم لحظه ها روی زمین دلمون پاشیده شد رشد میکنند و من با دستهای لرزان و دلی ملتهب آنها را از ریشه در می آورم وبه امید برداشت محصولات بهتر به این دشت صاف و ساده نگاه میکنم و دلم برای جویبار باریکی که دلخوشیهایمان را آبیاری میکرد و حالا جای خالی اش را با هر چیزی میخواهم پر کنم نمیشود تنگ میشود!

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:39 توسط وحید | |

هوای شهرمون اینروزها بارونی و تمیزه........کاش دلای ما هم از آسمون یاد میگرفت گاهی باید یه تکونی بخوره و با یه رعد وبرق عاطفی غصه ها و کینه هاشو بباره و خودشو سبک کنه......

این روزها کم نیستند آدمهایی که وزن منفیهای دلشون انقدر زیاد شده که حتی حفظ تعادل قدم زدن توی خیابونهای زندگی شون هم براشون سخته و ممکنه با هر تلنگری به زمین بیافتند.....ممکنه به کسای دیگر برخورد کنند و اونها رو هم یه جورایی از راه بیرون بیاندازند.....

این روزها کم نیستند دلهایی که نه با دیدن خنده شاد بچه ها ونه با بو کشیدن رایحه خوش خاک و آب....نه حتی حس مهربونی دیگران شاد نمیشن....

کاش میشد به همه این آدما و این دلها یه جوری فهموند شاید امروز روز آخر زندگیمون باشه.....شاید فردایی نباشه که بتونیم دستهای مهربونی رو که به طرفمون دراز شده در دست بگیریم و یا لبخند های کودکانه و شاد بچه ها رو با همه بی غل وغش بودنشون یه جواب شفاف وشاد بدیم!

شاید این روز ها هیچوقت تکرار نشوند و من امروز فردا حضور نداشته باشد!شاید لازم باشه من هم یه قدری بارونی تر باشم....با بارران بخشندگی کنم و صیقل بدهم و صیقل بپذیرم......هوای دلم بدجوری بارونی شده!

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 21:56 توسط وحید | |

به راه افتاده ام بی انکه بدانم چرا؟

گمانم بر آن بود که بهترین است و عاشق ترین-گمانم بر آن بود که پائیز برایم شعری دیگر

خواهد سرودو رقص برگ ها، آواز تنهائی و غربت مرا به خاموشی خواهد سپرد.

اما ،امروز- این لحظه باز هم تنها نشسته ام و از پشت پنجره ای بسته به این تنهائی

می نگرم.

باز من ماندم و من و غریبه ای هر چند آشنا!!!!!

کیست و از کجاست و با کدام افق باز نسبت دارد،از چه می سراید و از که می گوید؟

-راست است یا دروغ؟

مانده ام و پر از وحشت و خاموشی ؛ لب برچیده و سکوت کرده ؛ به دقایق رفته و

با قیمانده ای هر چند نا مفهوم می اندیشم ،به کدام خطا محکوم شده ام و تاوان چه لحظه هائی را می پردازم؟

به راستی از تو می پرسم من!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 16:26 توسط وحید | |

من از یک شکست عاشقانه می آیم، بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. می گویند از صبح بنویس،از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجره چشمانم را شسته است . بی ستاره ام و زرد با طعم معطرپائُیز،که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است. دیگر نمی شود اعتماد کرد زیرا سقف اعتماد تعمیری است ،مدام چیکه می کند، نمی توانم باورش کنم !!!! مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که اتفاق افتاد ، این واقعیتها درد را بدرد می آور دو آتش را می سوزان دو قلب مرا.... اعتراضی نیست که به او نمی رسم. همین برایم کافی است که دوستش دارم اگر چه حتی تنهایم بگذارد، اگر فقط بدانم خوشبخت است ... خلاصه غم سنگینی است گاهی اوقات ، سر نخواستن دلی دعواست اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های خیال گدائی کرد دقیقا مثل من،بازنده ای سر بلند ،عاشق،عاشق قلبی پاک،عاشق تنهائی ،عاشق خاطره ها راستی یه چیز عالی هیچ کس نمی تونه خاطره هاموازم بگیره. این خاطرات همشون مال خود خودم هستن نمی زارم هیچ کس اونا رو ازم بگیره هر شب همه اونا رو مرور میکنم نکنه یه خط ازشون کم شه نمی گذارم هیچ کس حتی یک کلمه اش را ازم بگیره . سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد . گریه میکنم با شکوه ، مثل اقیانوس بلند مثل کوه ،او نمشنود نمیخواند ولی شاید روزی باور کند...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 15:50 توسط وحید | |

بچه که بودم فیلمی رو دیدم به اسم افسانه ی آه خیلی دلم می خواد که باز هم اون فیلم رو ببینم و چقدر دل می خواست وقتی آه... میکشم اون فرشته ای که اسمش آه هست ظاهر بشه درست مثل فیلم

اما این چیزا فیلم هست

واقعیت زندگی یه چیز دیگه هست انگار آدما شدن آدم آهنی و دوره و زمونه شده عصر ماشین و آدمای ماشینی آدمایی که واسه احساسات دیگران هیچ ارزشی قایل نیستن و با هر عذر و بهانه ای می خوان این کارشون رو توجیه کنن

هر چند هستن هنوز آدمایی که احساساتشون از بین نرفته

اونقدر حرف دارم واسه گفتن و نوشتن که نمی دونم از کجا بنویسم

اما ...

پرم از نانوشته ها

خسته از ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 13:36 توسط وحید | |

صبح شده و من توی حیاطم یه هو نگاهی به لاله زیبای توی باغچه وی اندازم و بهش سلام میکنم می خوام برم توی خونه که توجه ام به همسایه ی لاله جلب میشه کم مونده از شوق داد بزنم آروم سرمو میبرم کنارشون و میگم سلام نرگسم خوبید ! شما کجا و این جا کجا

امیدوارم مثل نرگس نباشید !

خوش اومدید

با شوق میرم داخل هال و مامانمو صدا میکنم و میگم مهمون داریم میگه چی؟

میگم مهمون١

٢ تا نرگس و یه شعر زیر لب زمزمه میکنم با خودم و میرم صبحونه رو بخورم

ساعت ١٢ ظهر

باز هم میرم یه سری به نرگسهام بزنم و داد میزنم میگم ۴ تا هستنننننننننننننننن

وای که چه دوستای خوبی

وای که چه بویی و چه عطری

اما یهو دلم میگیره و بغض میکنم ناراحت یاد یه ماجرایی می افتم کمی گریه میکنم و باز هم میرم داخل اتاق آبی و...

(4 روز بعد)

باز امروز صبح اول سراغ نرگس هام رفتم اما ناراحت بودن و اخم کرده بودن آخه کثیف شده بودن آب رو باز کردم و بعد از یه حمام و یه گپ کوچولو باز هم شدن همون نرگس های خندان

اما نرگس قصه ی ما هنوز هم غمگینه و داره با زندگی سر میکنه و تلاش میکنه!

{خدایا تا کی بنویسم خسته شدممممممممممممممممممممممممم}

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 9:35 توسط وحید | |

دیروزیک اس ام اس از طرف یکی از دوستانم داشتم که نوشته بود" دوستت دارم بدون دلیل ! چون دوست داشتنی که دلیل داشته باشد یا از روی احترام است و یا از روی ریا ..."

بارها به تو گفتم دوستت دارم و نمی دانم دلیلش را یادت هست ؟

اما نمی دانم دلیل دوست داشتنت را ؟؟؟

راستی هنوز هم دوستم داری ؟

این روزها در سرزمین تنهایی خویش چه کسی برایت لالایی شبانه را نجوا می کند؟

آیا هنوز هم ماه را نگاه می کنی؟

آیا هنوز هم...

آیا هنوز...

آیا...

آیا...

هر کجا هستی دلت بی غم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 22:54 توسط وحید | |

باز من پر از هوای دلتنگی

باز من و یاد  روزهای شیرینی که گذشنتد

باز من و حسرت ایامی که گذشتند

باز من و  حسرت نگاههایی که در پیله ی شرم از هم دریغ کردیم

باز من و حرفهایی که در صندوقچه ی دلمان نگاه داشتیم برای روز های مبادا!

روزهای مبادایی که انگار هیچ وقت نمی خواهنداز راه برسند

باز هم من و یه صندوقچه ، یه صندوقچه پر از حرفهای نگفته !

باز هم من تو و ...

نه ...!!!

دیگه تو با من نیستی !

پس اصلاح میکنم حرفهایم را تا تو را ناخواسته نیازرده باشم مثل همیشه!

باز هم من و یاد تو و ...

من دلم تنگ کسی است

من دلم دلتنگ کسی است

آغوشم خالیست از بودنها از بودنی که هیچ گاه نبوده است و آنگاه به ناچار نبودنها را تنگ در آغوش کشیدن چقدر سخت است لحظه ای که بودن و نبودنت یکی است از بودن ها خالی و از نبودها پر پر از نبودن تو و بودن تنهائی

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:17 توسط وحید | |

اکنون تو می روی٬٬

و من دوباره می نویسم.

همیشه همین بوده است : نوشته ام که خالی شوم٬ اما پر شده ام٬٬

پر از بغض...پر از دغدغه..

و تهی بودم٬آنجا که باید اشباع می بودم...و نوشته ام تا تهی تر شوم.

اکنون تو می روی ٬٬

و لبریز می شوم..

و تو با لبخند زیبایی می گویی:

باید عادت کرد به جدایی ها!

و من فکر میکنم: هرگز نمی توانم!

وانمود می کنم که آسان است٬

و لبخند تلخی می زنم.

آری اکنون و امروز می نویسم٬٬

حال که هر لحظه جدایی نزدیک می شود.

اکنون که تو هستی معشوق من٬

و من به پیشواز اشک ها رفته ام...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 23:0 توسط وحید | |

بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و بی هیج نشانی از دلت می گریزند تا تمام چیزی که به یاد می آوری حسرتی باشد به درازای زندگی چه قدر بی رحمند رؤیاهــــــــــا . . .
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 22:37 توسط وحید | |

چند وقتی است که تب شریعتی گرفته ام و ...

از دیشب تا الان دارم مدام بهش فکر میکنم ،  ،‌به جایی که زمان هیچ معنایی نداره،

داشتم این قسمت از کتاب شریعتی رو می خوندم:

" اما چه رنجی است ، لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن ! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است. در بهار ،‌هر نسیمی که خود را بر چهره ات میزند یاد تنهایی را در سرت بیدار می کند . هر گل سرخی بر دلت داغ آتشی است . در آن روزها که آفتاب و باران بهم در می آمیزند ، در آن شبها ی کویر که از آسمان ستاره می بارد و دشت دعوتی را با دل تو تکرار میکند، در سینه ی افق خونین را مینگری و مسافری تنها از پنجره ی کوپه ی قطارش سال نو را در گریبان سپیده تحویل میکند ، بیشتر از همه وقت، دشوارتر از همه جا احساس میکنیم که در این مثنوی بزرگ طبیعت مصراعی نا تمامیم ، بودنمان انتظار یک بیت شدن !

تنها خوشبخت بودن ،‌خوشبختی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و ... آخرین بار در هستی ام رنج تنهایی را احساس کردم..." }

 

با خوندن این سطرها باز هم هوای بنفش یاسی کمرنگ تمام وجودم رو فرا گرفت و ثانیه ها سنگین سنگین جلوی من رژه می رن و من دارم به تو فکر میکنم ، به اینکه زمانی برای رسیدن به هم و برای هیاهوی این زمین خاکی که پر از جور و خفا و ظلمت و جدایی است چه کردیم !

کاش هیچ وقت امانت رو قبول نمیکردیم ،‌ گاهی احساس میکنم کاسه ی صبرم لبریز شده و دیگه باید...

اما باز هم با یه نوازش قبول میکنم که بمونم و ادامه بدم به هر قیمتی ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 23:23 توسط وحید | |

تو زندگی تو چی مهمه؟ خواسته ها ، تصمیمها یا کارهایی که باید بهشون عمل کنی؟ به نظر من مهم این نیست که چه خواسته ها یی داریم یا چه تغییراتی در خودمون می خوایم انجام بدیم ، مهم اینه که در هر کاری ثابت قدم باشیم و محکم و استوار به سمت هدفی که داریم حرکت کنیم . مهم اینه که مدام از این شاخه به اون شاخه نپریم و راهی رو انتخاب کنیم که سر شار از روشنایی و امید به آینده باشه
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 23:55 توسط وحید | |

من به تو و به حرف هایت فکر می کنم . کاشکی الان روبه روی من نشسته بودی و به باورهای من گوش می کردی . اشکالی ندارد . می توانی این سطرها را بخوانی (فقط رنگ لهجه ام را فراموش نکن : بنفش یاسی خیس!)        {دوستی به من میگوید اینها را من نمینویسم .اره راست میگه من نمینویسم دلم مینویسد.}{افسان}

نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 1:21 توسط وحید | |

Design By : Mihantheme